اشاره: این نوشته قبلاً در نشریه وزین شهروند کانادا و هفته نامه سینما چاپ کابل به نشر رسیده است.
فلم های مستند
به سینما ها راه میابند
دیدگاه سینمایی مجله ادبیات امروز جهان،
شمارگان سپتامبر و اکتوبر 2005
نگارنده: Andrew Horton
برگردان: ضیا افضلی
امروز چشم انداز فلم های مستند به صورت چشمگیری عوض شده است و از چند سال گذشته امریکایی ها بصورت واقعی داخل یک عصر روآوردن به سینما شده اند. فلم های مستندی که بر اساس واقعیت های مشخص ساخته میشوند، زمانی جالبیت میابند که بیننده گان بجای نشستن در مقابل تلویزیون و یا تماشای نسخة DVD آن به سینما میروند و با خریدن تکت و مقداری «پاپ کورن » به تماشای فلم میپردازند.
ببینید، سال قبل چی اتفاقی افتاد؛ یکی از فلم های برجستة چند سال گذشته فلم « فارنهایت 11/9 » از ساخته های مایکل مور بود. وی با یک حملة مستقیم به شخص رئیس جمهور بوش از انتخابات مغشوش و گنگ ریاست جمهوری آغاز نمود، تا بررسی بحران بوجود آمده از اثر حملات یازدهم سپتامبر سال 2001 پیش رفت و پس آیند سیاست های مبارزه علیه تروریزم را مورد ارزیابی قرارداد. فلم مایکل مور شمار زیادی را برافروخته ساخت اما تحسین عدة بیشتری را در سراسر جهان برانگیخت. چنانکه حاضران نخستین نمایش فلم فارنهایت 11/9 در جشنواره بین المللی فلم کن Cannes Film Festival به غرض استقبال از فلم و کارگردان فلم، در حدود 25 دقیقه بصورت متوالی به پا ایستادند و کف زدند. این فلم نه تنها به عنوان یکی از موفق ترین فلم های مستند تاریخ سینمای امریکا برگزیده شد بلکه در ردیف ده فلم پرفروش همان سال نیز قرار گرفت.
در عصری که هالیوود همه ساله بصورت پیگیر همه توانش را در تولید چند فلم Mega budgetبا مصرف چندین میلیون دالر وقف مینماید و توقع بدست آوردن منافعی تایتانیک Titanic گونة از آنها دارد، بسیاری از این دست فلم ها با شکست های قطعی مواجه میشوند که سال گذشته فلم های اسکندر Alexander، تروا Troy و کمیدی های عبث و ترسناک کرسمس که استدیوها را مشغول نگه داشتند، از این دست بودند. در واقع انبوهی از مردمانی که به سینما میروند خواهان آثار فرا راستی گرایانه ای اند که در این زمینه به عنوان نمونه میتوان از کارکردهای فلم سازان مستقل، از فلم های Maria Full of Grace و My Big Fat Greek Wedding نام برد که با یک بودجه کوچک اما با سوژه های بسیار جالب و آموزنده تهیه گردیده اند. فلم های مستند نظیر New Zealand’s fine Maori tale in Whale Rider که یک سال قبل تهیه گردیده است و بسا از فراورده های مستند چند سال اخیر بخاطر داشتن موضوعات غیر معمول و رک و راست، مورد توجه بسیاری از فلم دوستان قرار گرفته اند.
این بدان معنا نیست که هر طرح مستقلی میتواند به پردة بزرگ راه بیابد. همه ساله در ماه جنوری به هزاران فلم به غرض کسب مجوز انتشار به جشنواره بین المللی فلم سن دنس Sundance معرفی میشوند اما از جمله 120 فلم و یا چیزی بیشتر، جواز نمایش در جشنواره ها و انتشار را میابند. اما در چند سال گذشته میتوان به چند فلم مستند نیرومندی اشاره نمود که بطور شگفت آوری توانستند در سینماهای جهان راه یابند. مانند فلم Super Size Me از ساخته های مورگان سپورلوک Morgan Spurlock درسال 2004 که به نقل از نقدی که ایبرت راجر Ebert Roger در مورد این فلم نگاشته است، نه تنها رستورانت های زنجیره ای مک دونالد McDonalds را مورد هدف قرار داده است بلکه بر تمام رستورانت های « خوراک سریع » Fast Food امریکا تاخته است.

یکی از کارکرد های شگفت آور دیگر فلم « مهاجرت بالدار » Winged Migration با کارگردانی ژاک پیرین Jacques Perrin است که در سال 2003 تهیه گردیده است. در این فلم بر یکی از موضوعات ساده طبیعت پرداخته شده است. پرندگان با آمد فصل زمهریر بسوی جنوب به پرواز در می آیند و همین موضوع توجه ما را به این دگرگونی طبیعت جلب مینماید. یکی از بازپسین فلمها، فلمیست بنام « معمار من » My Architect از ساخته های ناتانیل کان Nathaniel Kahn . این فلم فرزند نامشروعی را مینمایاند که که در جستجوی پدر گمشده و درگذشته اش لویی کان Louis Kahn است، وی در حالی به جستجوی پدر معمارش می آغازد که از خاموشی معمار معروف 20 سال گذشته است. هیچ فلم دراماتیک حتا با بازیگری هنرپیشه های معروف نیز نمیتواند پیچیده گی عاطفی روابط پدر و فرزند را اینچنین به نمایش گذارد.

سال 2002 نیز ارمغان آور فلم عالی Stone Reader با کارگردانی مارک ماسکویتز Mark Maskowitz بود. در این فلم ماسکویتز در جستجوی نویسندة است که سالهای قبل از نگاشته هایش لذت میبرده و وی در جریان این جستجو در میابد که از نویسندة مورد نظرش کتاب دیگری به نشر نرسیده است. اودیسة فردی وی را به سرتاسر امریکا میکشاند تا بالاخره وی داو موسمن Daw Mossman را در شهر آیووا Iowa که به عنوان کارگر روزمزد مشغول کار است و از جهان کاملاً فراموش شده است، مییابد. اکنون تصور کن که کی میتواند چنین احترامی به اهمیت خواندن و خوانندگان قائل شود؟ باز هم تکرار میدارم که این هیچ ربطی به فلم های هالیوود که با بودجة بزرگی تهیه میشوند و در آن مردمان با تفنگ همه چیز را بهم میریزند، ندارد.
به همین ترتیب نظر به شرایط محتمل موضوعات سینمایی یکی هم سپیل بوند Spellbound به کارگردانی جفری بلیتز Jeffrey Blitz در سال 2003 است. وی در این فلم به مسابقات قهرمانی ملی املا نویسی امریکا که سالیانه در واشنگتن برگزار میگردد، پرداخته و گوشه های از زندگی برندگان محلی این مسابقات را از دید دوربین میگذراند. این فلم مملو از صحنه های خوشی و اندوه است و ما را به گوشه های از زندگی اندوهبار شماری از مردمان امریکا آشنا میسازد. جفری بلیتز به همه اکناف امریکا سر میزند و از خانواده های فقیر مکزیکی های امریکا گرفته تا خانواده های امریکایی در شهر های تکزاس و کنزاس و حتا با خانواده های آسیایی نیز دیداری مینماید. البته که کار های قبلی مایکل مور نیز در زمره کار های موفقی شمرده میشود که به سینما ها راه یافته اند. وی از زمان فلم Roger & Me پیشگام مستند سازی سینمایی است و فلم فوق الذکر نیز یکی از فلم های بود که در سال 1989 وسیعاً به سینما های امریکا و جهان راه یافت.
در برخی جهات این پیشرفت واپسین جامعه امریکا را میتوان به تحریکی بخاطر جبران عقب مانی تعبیر نمود که همین موضوع اکنون در کشور های دیگر نیز به مشاهده میرسد. بیاید کشور «زیلاند جدید» را به عنوان مثال مورد بررسی بگیریم. زمانیکه از « زیلاند جدید » نام میبریم بصورت آنی نام پیتر جکسون Peter Jackson و تریلوژی ماندگارش « ارباب حلقه ها » Lord of the Rings در ذهن ما جان میگیرد. اما کشور « زیلاند جدید» دارای سنن قوی و ملی سینما است که نمایش فلم های مستند سینمایی نیز شامل این گستره میشود. در نخستین دیدارم از آسترالیا و زیلاند جدید در سال 1996، من و همسرم ترغیب شدیم تا فلم مستندی از زندگی زنان زیلاند جدید را در دوران جنگ جهانی دوم زیر نام قصه های جنگ War Stories به کارگردانی گیلین پریستون Gaylene Preston که در سال 1995 ساخته شده بود، ببینیم. ما نه تنها افسون روایت های هفت زن که پنج تن آنها سفید بودند و دو تن دیگر از قبایل «ماوری» زیلاند جدید و در جریان فلم روایت های از آنزمان را نقل مینمودند، شدیم بلکه از اینکه میدیدیم که سینمای مرکز شهر ویلینگتون مملو از تماشاچی شده بود، در شگفت شده بودیم. خانم پریستون موقعیت شغلی اش را به دو رشته مختلف سینمایی بخش کرده است. بخش نخست آن را وقف ساختن فلم های مستند از جمله فلمی در مورد سرطان پستان زیر نام «عجایب بی پستان » نموده و بخش دیگرش شامل تولید درام ها و پارچه های کمیک به شمول فلم اخیرش با سام نیل Sam Neill بنام Perfect Stranger که در سال 2003 تهیه گردیده است، میشود.
یکی از فلم های دوست داشتنی ام در سال قبل فلم مستندی بود از کشور بلغاریا که امیدوارم امسال در امریکا پخش گردد. این فلم را ماه جولای سال قبل در کشور کروشیا و در جریان جشنواره فلم موتوفن Motovun Film Festival دیدم. این فلم از ساخته های ادیله پیوا Adela Peeva زیر نام «این سرود از آنِ کیست؟» Whose Song is this? میباشد. پیوا در مختصر معرفیی که از خودش در جریان افتتاح فلمش نمود در مورد اینکه چگونه باشندگان نواحی بالکان به فرهنگ خود چسپیده اند، اینگونه توضیح داد:
« در یک رستورانت زیبا و کوچک در استانبول، با دوستانم که از ممالک مختلف نواحی بالکان بودند، مصروف صرف غذا بودم. یک یونانی، یک مقدونیایی، یک ترک، یک صرب و من که یک بلغار هستم. در آن حال یک آهنگی را شنیدیم که قصه اش در همین فلم نیز آمده است. به مجردی که همة ما آهنگ را شنیدیم، هر یک به لسان خودش آغاز به زمزمة همان آهنگ کردیم. هر یکی از ما ادعا داشت که این آهنگ متعلق به کشورش است. سپس ما خشمگنانه به بحث پرداختیم که این آهنگ از آن کیست؟»
پیوا ما را به هر یکی از این کشور ها میبرد و پس از دیدار از کشور های ترکیه، یونان، البانیا، مقدونیا، بوسنیا و صربیا، برمیگرداند به زادگاه خودش تا از ملت خودش بشنود. ملتی که ویرا به دار خواهد کشید اگر ادعا کند که این آهنگ از سرچشمة فرهنگ بلغارستان آب نمیخورد. ملتی که در مورد اینگونه مسایل سخت جدی اند. در فلم حرفی از سیاست ها و ادیان به میان نمی آید اما آنچه در فلم مشاهده میشود مردم هر یکی از این چند کشور است که ترغیب شده اند با جدیت این آهنگ را از آنِ خویش بدانند. در واپسین لحظات فلم موضوع اساسی به شکل نهایت قدرتمندانه مطرح میشود و از ورای آن ما درمیابیم که آهنگ مورد نظر یک نغمة کهن و باستانی یهودی است و به هیچ یکی از کشورهای مدعی، تعلق ندارد.
واژه ها نمیتوانند آنچه را که این فلم مستند بیان داشته است، بیان کنند، که چگونه مردمان کشور های مختلف بصورت ناگهانی با هم در می افتند.
واضع است که من به فلم های هنری خواه کمیک باشند و خواه درامه دلچسپی وافری دارم اما به عقیدة من این یکی از علایم خاصی از زمان ماست که در پهلوی فراورده های تلویزیونی، فلم های پرمصرف هالیوودی باید جایی برای فلم های مملو از احساسات مستند سازان که میخواهند داشته های ذهنی شانرا برای تماشاچیان سینما ها در سرتاسر جهان عرضه نمایند، موجود باشد.
* اندریو هورتون Andrew Horton دایرکتر بخش تحقیقات فلم و ویدیوی دانشگاه اوکلاهمای امریکا و مولفِ هژده کتاب و فلمنامه های ممتاز میباشد.
فرناندو سورنتينو در ۸ نوامبر۱۹۴۲ در بوئنوس آيرس متولد شد. تا كنون شش مجموعه داستان كوتاه و يك رمان و مجموعه هايي براي كودكان و همچنين دو كتاب مصاحبه از او منتشر شده است. جوايز ادبي متعددي نيز دريافت كرده است.
داستانی از فرناندو سورنتينو/برگردان: مهناز دقيق نيا
اشاره: این داستان را از وبلاگی - تصور میکنم بنام پُل - گرفته بودم اما تارنمای آن وبلاگ بیادم نمانده است تا لینک بدهم. اما داستان جالبی است و لحظاتی شما را سرگرم خواهد ساخت.
حكايت روشنگر
گدايي درستكار در خانه ي مجللي را زد. سر پيشخدمت بيرون آمد و گفت:«بفرماييد آقا. چه مي خواهيد؟»
گدا پاسخ داد:«صدقه، به خاطر خدا.»
«بايد به خانم خانه بگويم.»
سر پيشخدمت با خانم خانه مشورت كرد و او كه زني لئيم بود گفت:«جرميا، به آن مرد قرصي نان بده. فقط يكي و در صورت امكان از روز گذشته.»
جرميا كه در نهان عاشق خانم خانه بود براي خوشنودي او دنبال نان بياتي گشت، سخت مثل سنگ و آن را به گدا داد.
گفت:« بفرماييد» و ديگر مرد را آقا خطاب نكرد.
گدا گفت:« خداوند به شما بركت دهد.»
جرميا در بزرگ بلوطي خانه را بست . گدا قرص نان را زير بغل زد و رفت. به خرابه اي رسيد كه شب وروزاش را آن جا سپري مي كرد. زير سايه ي درختي نشست و شروع به خوردن نان كرد كه دندان اش به جسم سختي خورد و يكي از دندان هاي آسياي اش شكست. تعجب كرد وقتي همراه خرده هاي دندان حلقه ا ی طلايي با مرواريد و الماس در دست اش آمد.
به خودش گفت:« چه شانسي ، اين را خواهم فروخت و براي مدت زمان زيادي پول خواهم داشت.»
اما بلافاصله درستكاري اش مانع اين فكر شد: « نه، بايد حلقه را به صاحب اش برگردانم.»
روي انگشتر حروف ج. ز كنده شده بود. گدا كه نه كودن بود و نه تنبل، به مغازه اي رفت و دفتر تلفن را نگاه كرد و ديد فقط يك خانواده در شهر وجود دارد كه نام فاميل اش با « ز» شروع مي شود: زوفنيا.
با خوشحالي از اين كه مي توانست درستكاري اش را نشان دهد به طرف خانه زوفنيا راه افتاد. متحير شد وقتي كه ديد اين همان خانه اي ايست كه نان حاوي حلقه را از آن جا گرفته. در زد.
جرميا در آستانه ي در ظاهر شد و پرسيد:« چه خدمتي مي توانم بكنم؟»
گدا گفت:« اين حلقه را در ناني كه در كمال خوبي مدتي پيش به من داديد ، پيدا كردم.»
جرميا حلقه را گرفت و گفت:« بايد به خانم خانه اطلاع بدهم.»
با خانم خانه مشورت كرد ، او خوشحال و آواز خوان گفت« خوش به سعادت من»! انگشتري كه هفته ي پيش در حين خمير كردن آرد گم كرده بودم اين جاست! اين ها حروف اول اسم من هستند: جوسرمينا زوفنيا.»
بعد از يك دقيقه اضافه كرد« جرميا ، برو و به آن مرد خوب هر چه كه خواست به عنوان پاداش بده ، البته گران قيمت نباشد.»
جرميا دم در رفت و به گدا گفت:« بگوييد براي اين كار خوبي كه انجام داديد چه پاداشي مي خواهيد؟»
گدا پاسخ داد:« قرصي نان براي رفع گرسنگي .»
جرميا كه هنوز عاشق خانم خانه بود براي خشنود ساختن اش قرصي نان بيات به سختي سنگ پيدا كرد وبه گدا داد.
« بفرماييد آقا.»
« خداوند به شما بركت بدهد.»
جرميا در بزرگ بلوطي را بست. گدا قرص نان را زير بغل زد و به راه افتاد. زير سايه ي درخت نشست و شروع به خوردن نان كرد. ناگهان دندان اش به جسم سختي خورد و احساس كرد كه دندان آسياب ديگرش خرد شده و با تكه هاي دندان حلقه ي ارزشمند طلاي ديگري با الماس و مرواريد پيدا كرد.
يك بار ديگر حروف ج.ز را تشخيص داد و دوباره حلقه را به جوسرمينا زوفنيا برگرداند و به عنوان پاداش قرصي نان گرفت كه در آن حلقه ي سوم را پيدا كرد و دوباره پس داد و به عنوان پاداش قرص چهارم نان سخت را گرفت كه در آن...
از آن روز پر سعادت تا روز بد اقبالي مرگ اش گدا با شادي و بدون مشكلات مالي زندگي كرد. فقط بايد هر روز حلقه اي كه در نان پيدا مي كرد به صاحب اش بر مي گرداند.