شمار قابل ملاحظهء افغانها به ویژه از داخل افغانستان، وبلاگ های گشوده اند و مینویسند، شعرهایشان را برای خوانش میگذارند و روی مسایل مختلفی به بحث میپردازند. این موضوع در منِ دلسرد – چونان بسیاری دیگر – از وبلاگ نگاری گرمای پدید آورد که نپرس. خواستم دوباره برگردم و تا حدِ امکان به این امر بپردازم.
گویته و حافظ
گویته شاعر و نظریه پرداز آلمانی که در افغانستان نیز هواخواهان زیادی دارد، باری در رثار حافظ این فرزانه مرد شعر پارسی، شعری سروده بود. این شعر که از سوی یکتن از فرهیخته گان همزبان ما برگردان و به نظم کشیده شده است، که اینک اینجا مینگارم.
گر فروريزد و درهمشکند اين عالم
حافظ، از شور بههمچشمي تو ميبالم
در بد و خوب شريکيم و وفادار و سهيم
توأمانيم و ز يک گوهر و همزاد هميم
چون تو خواهم ره دل پويم و نوشم مي ناب
هم کنم فخر بر اين زندگي شعر و شراب
شو کنون با شرر آتش خود نغمهسرا!
گر چه پيري، دل پرشور و جوانيست ترا
حافظ، اي شاعر قدسي که تو پاک از عيبي
عارفان را تو زباني و لسانالغيبي
ناقدان عاجز از آنند که سنجند سخن
شعر تو درک نکردند حريفان کهن
صوفي از آن به تو گويند که دارند گمان
آن همه بذله و شوخيست که آري به زبان
مي دردي چو بنوشند تو را ياد کنند
شاهد آرند تو را، نام تو ايراد کنند
ليک باشي تو همان عارف آزادهي پاک
ره به حرف تو نبردند و نکردند ادراک
عابد خشک نباشي و توئي شاد و سعيد
اين ندارند روا بر تو حريفان پليد
دوش ديدم که به خواب اندرم و ميبينم
که کند ماه طلوع از افق بالينم
چون که بيدار شدم ناگه و بودم حيران
ديدم آن چشمهي خورشيد که گرديد عيان