تبليغاتX
قلمرو روزنه های بسته
قلمرو روزنه های بسته
یکشنبه ششم اگست 2005 - 16 اسد 1384

 

اشاره:

این یادداشت را بار قبل در وبلاگ قلمرو روزنه های بسته که در نشانی دیگری بود گذاشته بودم. شماری دوستان گویا از این نگارش خوششان آمده بود. اینک تا نگارش های بعدی، یکبار دیگر این خاطره گونه ام  را میگذارم تا دوستانی که نخوانده اند، بخوانند.

 

 

از یاد رفته ها

یادی از آشنا

 

پسر بزرگ خانواده بود. ارچند من همبازی برادر کوچکش بودم اما سالهای اخیر دهه شصت در جر و بحث های وی با دوستانش شریک میشدیم. او لسانسه دانشکده اقتصاد دانشگاه کابل بود. با عالیترین نمرهء که در سال 1366 خورشیدی بدست آورده بود , مورد تحسین و تقدیر بسیاری از سوی مقامات تحصیلات عالی قرار گرفته بود. باری از بار دانشش در زمینه علوم ریاضی سود جستم و چه نیک میدانست. علاوه بر آن دست بلندی در فلسفه داشت و همواره از هگل , کانت , نیچه  و ... میگفت . ممکن او بود که برای بار نخست درب اشتیاقم را به مطالعه آثار فلاسفه گشود و واداشتم به سیر در این حوالی بپردازم. زمستان 1370 در دکان کوچکی که برادرش برپا نموده بود مینشستیم و چای مینوشیدیم و شطرنج بازی میکردیم. آنروز ها به وضیعت آشفته و تب دار سیاسی مینگریستیم و این او بود که با وجود مخالفت با دولت حاکم , از بین رفتن دولت را به نفع مردم نمیدید و با رویکار شدن مجاهدین مخالف بود.

*

  

 

تموز 1379، کابل :

 

بسوی کابل میروم . کم و بیش یک دهه شده است که بر سر اهالی این ولا بجای باران رحمت , باران گلوله باریده است و جنگ صاعقه وار بر پیکرشان تازیانه زده است. بجای استشمام بوی خاک باران خورده و شگوفه های بهاری, هوای خون و باروت را تنفس کرده اند.

یک دهه از مهاجرت من و هزارانی همچو من گذشته است. بعد سالهای دراز به کابل آمده ام. با دل خونین و پر از درد در جستجوی نگاهی آشنا. اما کجاست نگاهی که بخویش بخواندت. نگاهی را نمیتوانی ببینی. همه سر ها بزیر , همه چشم ها در گودی کویر چهره فرورفته , همه حنجره ها ساکت و خموش , همه پشت ها خمیده. این دیگر آفتیست به پهنای غم ما .

 

از دوست هیچ نمیشنوم . از کسی میپرسم, میشنوم که گفته اند که جنگ های بی امان کابل وادارشان ساخت تا خانهء شانرا رها کنند و بروند در خواجه بغرا در خانهء محقری زنده گی کنند. دوست را از کجا بیابم. در این خواجه بغرا با خانه های گلین و کوی های تو در توی گل آلود, چگونه میتوانم بیابمشان؟

 

با دوستی به وزارت پست و مخابرات میروم . ساختمانش بلندای دارد . 18 طبقه و بالا که ببینی تا عقاب نگاهت تا بلندی های آن به پرواز آید، کلاهت از پس سرت میغلتد. به آن دلخوش هستیم که تعمیر غول آسای 18 طبقه داریم. وقتی برمیگردم در مسیر راه پارک زرنگار است که اکنون نه « زر » دارد و نه « نگار » . نزدیک به چهار راه هوتل پلازا , نگاهی با نگاهم قفل میشود. نگاهی آشنا و نوازشگر. نگاهی که سخت در جستجویش بوده ام. ممکن چشمانم اشتباه دیده است. نه , نه , نکند من وسوسه شده ام. دیرست یاران همدل را ندیده ام و همین باعث شده است که اندک شباهتی مرا مشکوک سازد. نه , اما , او مرا میپاید.  قسم به حق که خودش است. همان چشم ها , همان بینی عقابی. اما ریش بلندی گذاشته. به ریش بلند خودم دست میکشم . ریش بلند که همه مردم گذاشته اند. اگر ریش بلند نگذاری , میبرندت به محبس پلچرخی و تا ریشت یک گز نشود نمیگذارندت که آب بیرون از زندان را بنوشی. آه که چه گونه مسخمان میکنند.

اما لبهایش چرا اینگونه سیاه شده اند و مانند اینکه کسی آنها را گزیده است. شاید خودش . اما چرا. لباسهایش چرا اینگونه کثیف و پاره اند. نه او نیست . او نمیتواند باشد. او شیکترین جوان کوچهء ما بود. آخر بچهء دانشگاه رو بود. روی لباس هایش ذرهء خاک هم زهره ء نشستن نداشت. او چگونه میتواند باشد.

ببین چگونه نگاهان ترحم خواه اش مرا میپاید. شاید مرور گر حافظه اش در جستجوی هویت من است تا مرا بشناسد و بیاید و بگوید : من همانی هستم که تو تصور میکنی. من همانی هستم که تو در جستجویش هستی.

اما نه از جایش تکانی نمیخورد. نه , نه , او نیست . او نمیتواند باشد. اگر او هست پس در میان این همه گدایان معتاد چی میکند. معما حل ناشده باقی میماند و کفتر خیالم با نعره ناشیانهء  یکی از « عبدالمعروف های بی نیکر » که با تازیانه افتاده است به جان گدایان و معتادان , از بام خاطرات گذشته ام میپرد. همه گدایان معتاد هرسو میگریزند و در این میان او است که با نگاهی, آخرین بار مرا دید میزند. کوشش میکنم از میان جمیعت راه بگشایم و به او برسم. حال دگر یقینم شده که همانیست که میجستم. چند قدمی میگذارم اما او در لابلای جمیعت ناپدید میشود . همانند دودی به هوا میشود و چون قطرهء درون خاک تشنه فرو میرود.

روز بعدی میروم به دفتر صلیب سرخ. میخواهم از آنها کمک بگیرم تا او را درمان کنند. او اگر به اینحال بماند ضایعه یی خواهد بود ناقابل جبران. ارچند جوانانی همانند وی , به هزاران هزار طعمهء خاک شدند و رفتند و هرگز برنگشتند. من بر آن شده بودم که او را نجات بخشم . نه بخاطر آنکه او دوستم بود , بلکه به خاطر آنکه از ضایعه یی برای افغانستان عزیزم جلوگیری کرده باشم. موضوع را با دوستی که کارمند ارشد صلیب سرخ بین المللی است در میان میگذارم. میپذیرد تا یک عراده جیپ در اختیارم بگذارد تا او را بیابم. دو روز پیاپی همهء کابل را گشت میزنم. دخمه های را که باشگاه معتادان است. پارک ها و تفریحگاه های متروک و همه جا سر میکشم. اما جستجویم به جای نمیرسد. درمانده جیپ را با سپاس به دوستم برمیگردانم و مایوس از یافتن دوست , دلم برای دوستانی دگر تنگ میشود. احتیاج به آن دارم تا به پشاور برگردم و باز مثل همیشه از صحبت های نهفته و ابراهیمی و طنز های خالد نویسا لذت ببرم. سرصبح سوار موتری میشوم و بسوی تورخم حرکت میکنم. میان راه همه خیالاتم با دوستم است. حجم چرا های بیشمار برذهن دردمندم گرانی میکند و آن عذاب مرا وامیدارد تا سرم را به شیشه موتر بگذارم . بی آنکه از آنهمه تکان آزار دهنده موتر که بروی جاده های تخریب شده به مشکل راه میزند , چیزی بدانم. غرق در خیالات هستم که دستی شانه ام را به سختی تکان میدهد. به عقبم نگاه میکنم. طالبی با چشمان دریده به من خیره شده است و وقتی به او مینگرم , میگوید: 

- پاسه, د لمونز وقت ده !

 

تورنتو دهم سپتامبر 2003

 

2
POWERED BY
BLOGFA.COM