تبليغاتX
قلمرو روزنه های بسته
قلمرو روزنه های بسته
چهار شنبه 20 جولای 2005

معروف کبیری جوانی از جمع جوانان آگاه و کوشایست که همواره در زمینه های فرهنگ و هنر به آفرینش فرآورده های ماندگاری پرداخته است. اینک طنزی را از قلم این جوان فرهیخته میخوانیم که نگفته های زیادی را بازگو میکند. این شما و این هم طنزی به قلم معروف کبیری

 

مجله پوش دارد؛ روزنامه ندارد

 

معروف کبيری

  

آدينه روز را تا شام خواب  بودم و شب را هم به ديدن فلم « تيري نام » سحر کردم، پگاه روز شنبه بعد از اينکه موهايم را به همان مدل تيري نام شکل دادم، بجانب پوهنتون روانه شدم و همينکه به مقابل رياست رسيدم، تعداد زيادي مامورين و استادان را ديدم که انتظار امضاء حاضري را ميکشند.

خواستم از اينجا بگذرم که چشمم به سرو  بلند قامتي افتاد که با پيراهن سرخ و خوش مُدل اش، توجه ام را جلب کرد. آن نازنين که چند تار موي خود را بگونهء عشقه پيچان بالاي پيشاني مهتاب گونه اش تاب داده بود،نور از چهره اش موج ميزد. از شما چي پنهان، همينکه چشمم به قیافة مهتاب منشش افتاد، دلم را از دست دادم.  من که هيچ، او با هر تبسم، دل  یک رهگذر را مي ربود!  در گوشهء مات و مبهوت مانده بودم، انگشت حيرت به دندان و نشستم به نظاره نگار که دفعتاً که اين بيت بیادم آمد:

خرمن حسن ترا روزي که ميکردند درو

آفتاب از دامن يک خوشه چين افتاده بود

دانشجويان زيادی از همین مسیر در رفت و آمد بودند. درين ميان دو هنرجوی که از راه میگذشتند،  همينکه متوجه آن قامت رعنا شدند، به گفتگو پرداختند. زيبايي، رنگ لباس، موزوني قامت، شکل مو، آرايش، نقطه، نداييه، کامه،  سواليه...  اين دو هنر جو گفته گفته رفتند و تا فاصلهء زيادي به عقب نگریسته نگریسته میرفتند، تا اينکه به درخت خوردند و به خود آمدند. جوان ديگري که از دور ميامد و غير عادي به نظر ميخورد، لبهايش به سرعت در حرکت بود، گمان کردم آهنگ مُدروز (سياه نرمه نرمه) را زمرمه ميکند، اما وقتي نزديک شد، ديدم با يک دست کتابچهء نوت را به پشت سر گرفته و چشم بسته با خود تکرار ميکند:

مجله پوش داره              روزنامه نداره

مجله پوش داره              روزنامه نداره

مجله پوش داره              روزنامه نداره

مجله پوش داره              روزنامه نداره

 

گمانم ميخواست درسها را ميخانيک کند، گفته ميرفت تا پايش به سمنت هاي برجسته راهرو- که از زمان جنگ بیادگار مانده و هیچکس بدان بازپردازی نکرده - گير کرد و چشم باز کرد، سرو رعنارا ديد و با خود گفت:  امروز حتما اين نازنين را به بهانهء مصاحبه خواهم ديد!؟ مثليکه دانشجوي ژورناليزم بود.

در آنسو کنار جوي جواني نشسته بودو با قلم و کاغذ ارزش طلاهاي وي را بگونهء احتمالي ميسنجيد و جمع و ضرب ميکرد، شايد اقتصاد دان بود. ديري نپاييد که گروپ ديگري از راه رسيد، همينکه متوجه زيبايي اين مهربان مهربانان شدند به حيرت رفتند و هر کدام صفتي را نثارش کردند. يکي گفت موهبت الهيست، ديگري گفت: عين کبک است و ... آنها با نثار چنين صفاتي بسنده نکرده وارد بحث قيافه شناسي شدند، گفتمان بر سر قيافه شناسي و روانکاوي داغ شده بود، و بيشتر بحث بر زيبايي چهره ها  مي چرخید، يکي از قول ژان پياژه  .. ديگري از گفتهء ژان ژاک روسو.. و سومي: شما روانشناسان هميشه به همين گفتگوهادل خوش می کنید. درين هنگام متوجه شدم که در کنارم دو جوان ديگری ايستاده  و يکي به ديگر چنین میگفتند: اگر ايره واسطه کنم 120 نمره ميگيرم!؟ آرام آرام  جايم را تغير داده و در گوشهء ديگري به نظاره نشستم، که در آنجا نيز بحث بر سر اين بود که اگر اين نازنين محصل باشد، اورا اول نمره بسازند تا به آتيه اسيستانت شان شود. اما بی خبر از اینکه او محصل نبود، بلکه ریس و معاون برسر سکرتر ساختنش باهم زور آزمایی داشتند. عقربهء ساعت که 10 صبح را مينماياند، حاضري ها امضاء شد و منتظرين کم کم به جهت تکيه بر چوکي هاي خويش روانه شدند. درين حال دو دانشجو با کالاي سفيد و کلاه سفيد که از راه ميگذشتند، با نگاه هاي عميق و حريصانه به رفتار آن سرو رعناي موزون قامت، که با نزاکت خاص و کرشمهء عجيبي گام برميداشت، به يکديگر گفتند: اينجا اگر يک مسلمان باشد، همين است و بس!؟

 


 

 طنز ناخواسته:

 

 آريانا تلاش دارد تا صادرات ميوۀ تازه را از طريق طياره به خارج انتقال دهد

                                                       ؟؟؟

                                              آژانس خبری پژواک

 

2
سه شنبه 19 جولای 2005
 

خوانندة گرامی وبلاگ قلمرو روزنه های بسته

پس از یکهفته درگیری با مشکلات ویروسی و تخنیکی و این قبیل چیز ها آمدم تا دوباره گرد ها را بستُرم و خانه را بروز سازم. در اینجا جا دارد تا از آنعده دوستانی که آمدند و در طی هفته گذشته وبلاگ را نابروز یافتند، اظهار امتنان نمایم. همچنان شماری از عزیزان با ارسال ای میل های ارزشمندشان کارهای ناچیز بنده را ستوده اند که اظهار سپاس مرا بپذیرند.

 

وبلاگ نویسی کار دشواریست. به ویژه زمانی که رابطه ای به ساختارهای عنکبوتی در وبلاگستان نداشته و بصورت مستقلانه در قلمرو وبلاگسرا راه بزنی. حد اقل اگر عضو یکی از این ساختار های عنکبوتی وبلاگی میبودی، نوشته های منثور و منظومِ ضعیف و کمسؤیت را که همکیشانت میپزیرفتند و پیام های بلند بالایی میگذاشتند و حتا از اغلاط و نواقص املایی و انشایی آن برایت مخفیانه گزارش میدادند تا در حک و اصلاح آن میکوشیدی و بعد با پررویی از اغلاطت انکار میکردی و یا آنقدر پیام های همکیشانت مستت میساخت که بال در می آوردی و در آن بالا ها به پرواز های بی انجام میپرداختی.

 

باز هم گیریم که همت کردی و اینچنین کار وبلاگی را مستقلانه سازمان دادی و نوشته های و مطالبی را از گوشه و کنار ذهن فرسوده ات گرد آوردی و یا از جایی دیگری به عاریت گرفتی، چه تضمینیست که دوستان دیگری مطالب و داشته ها را بالا نروند و بدون ذکر ماخذ و نویسنده  و حتا با کمترین یادکردی نوشته ها را از آن سایت خویش و یا خویشتن سازند. 

از ظاهر و قیافه  سایت پربارِ آن دوست چنین بر نمی آید که دست به چنین کاری زده باشند و شاید نوشته مورد نظر با رضائیت خاطر، خود به سایت ایشان تشریف برده باشد و نگارنده را از این امر بی خبر مانده باشد. اگر چنین بی تربیتیی در آینده از نوشته های این وبلاگ سر میزند، از دوست گرامی متمنی ام تا در گزارش دهی غفلت نورزند.

 

 

 

فرمانده افغان در لندن به ۲۰ سال حبس محکوم شد

zardad faryadi

خبر جالبیست. زرداد فریادی یکی از فرماندهان برجسته حزب اسلامی گلب الدین که عمدتاً در قسمت ولسوالی سروبی پاتک افراشته بود آدم مبتکری بود. برعلاوه اینکه مرتکب آدم کشی های بیشماری در طول شاهراه کابل جلال آباد شده بود، بخاطر ایجاد تفنن برای افرادش رستورانتی را در قلب ولسوالی سروبی در سر راه کاروان های مسافرینی که از کابل به جلال آباد و برعکس به سفر میپرداختند، بنا نموده و در آنجا به عرضه کلاغ پلو میپرداخت. مسافرینی که در این شاهراه سفر میکردند مکلف بودند در این رستورانت توقف نموده و غذا میل کنند. اگر کسی از این امر سرپیچی میکرد، اسمش در ردیف مردگان به ثبت میرسید.

ناگفته نگذرم که نگارنده نیز در همین رستورانت یک پس گردنی و یک خوراک کلاغ پلو میل فرموده بودم. چی وحشتناک روزگاری داشتیم .....

 

 

در بروز رسانی های بعدی این موضوعات را خواهید خواند:

 

مجله پوش دارد، روزنامه ندارد      طنزی از معروف کبیری

درنگی به فلم های « در جستجوی آزادی » و « بلک »  از این قلم

بخش دوم طنز های نجیب دهزاد

 

2
POWERED BY
BLOGFA.COM