جلوه های از ابتذال در سیمای موسیقی افغانستان
باری یکتن از نام آوران هنر موسیقی کشور پیوسته اصرار میورزید که پاره های موسیقی بر اساس ترانه ها و شعرهای قبلاً سروده شده ساخته میشوند. من که از این سخن آن جناب نامور سخت در شگفت بودم، با خودم می اندیشیدم که آیا اطلاعات همه بزرگان دیروزین و امروزین موسیقی ما در همین سطح است؟ شگفتیم زمانی افزون شد که با وجود ارایهء دلایل فراوان در مورد اولویت ساخت پاره های موسیقی و مدد جویی از نام های اساتید کهن و معاصر موسیقی جهان و شرح جامع لزوم نوتیشن در ایجاد یک پارهء موسیقی بدون دخالت ترانه، آن نامور خیره سرانه به آنچه میگفت، اصرار میکرد. همین موضوع ذهنم را آبستن ساخت تا نگارش اینچنینی از آن پدید آید و اگر بی ادبی پنداشته نشود، اساس یک بحثی را در مورد نام آوران موسیقی کشور ما و سطح فهم و دانش شان در گسترهء هنر موسیقی، بگذارد. نگذارد هم نگذارد.
من شیفتهء هنرموسیقیم. شیفته تر از آن عدهء که برچسب های بلندبالایی را از سالیان دیری یدک میکشند و ادأ های اوستاد مابأنهء در می آرند، چون کاهنان خودشان را پاک و مبرا جلوه میدهند و می انگارند جز آنها کسانی دیگری در حریم موسیقی نفس نمیکشد. بازتاب جلوه های این عده را میتوان در تلویزیون های افغانها* که همانند سمارق در هرگوشه و کنار، سبز میشوند، به تماشا نشست. به ویژه گفت و شنود های مضحکی که خودشان را و نیز بیننده گان شانرا به سخر میگیرند و بینندهء درمانده تا لحظه های بیش از انتظار و نیز پس از نهایی شدن گفت و شنود تلویزیونی، نمیداند که هنرمند و هنرمند – معمولاً برنامه های گفت و شنود با هنرمندان را هنرمندان به پیش میبرند- جز تعریف و تمجید از همدیگر و خودشان، چه چیزی را در مورد هنر موسیقی ابراز داشته اند.
گفتم شیفتهء هنرموسیقیم. اما این شیفته گی مرا هیچگاهی بسوی دست اندرکارشدن در گستره هنر موسیقی نبرد. اما مطمیناً از جایگاه یک شنونده، یک تماشاچی این حق را دارم تا یک پارهء هنری را بپسندم، نپسندم، بر آن خرده بگیرم یا از آن لذت ببرم.
از دیدگاه من کار هنری میباید نوعی ایستادگی و مقاومت در مقابل زوال باشد نه اینکه هنر را یکسره بسوی ابتذال بکشاند. این عدهء که در بالا از آنها یاد شد، جز اینکه هنرموسیقی افغانستان را به سوی زوال کشانیده اند، چی کار در خوری کرده اند؟
بصورت دقیق اگر توجه نماییم، اگر آفریده های ارزندهء همین چند هنرمندی که نسبتاً جوانتر از آن زوال گرایانند، در گسترهء موسیقی افغانستان نباشد، بی شبهه موسیقی افغانستان تهی از هرنوع فرایندی در آیندهء نزدیک خواهد بود. نمیشود روی نسل های جوانتر نیز حساب برد، چون این نسل مقلد، کلاً با دست خالی پا به میدان گذاشته اند و چه بسا از این جوانان، شماری از همین زوال گرایان را الگو حساب میکنند و از آنها اثر میپذیرند. حالانکه خود زوال گرایان با خواص عصیانی که دارند، در سپوختن مادر موسیقی دستی دارند و زمانیکه الگوی شوند برای نسل های نوین دست اندرکار موسیقی، چه اثرمندی میتوانند داشته باشند؟ اگر بخواهم به این بخش نوشته، چاشنیی بیافزایم - چنانکه در نوشته های ابتذال گرایان معمول شده است - بدون شک استمداد میجویم از کلام شعر مردی از روزگاران کهن که گفته است: اگر این مسجد است و این مُلا / حـــــال طفلان خــراب مــیبینم.
گفتم من دست اندرکار عرصهء موسیقی نیستم تا بتوانم آنچه را که به نگارش میاورم، در پیمانهء سنجه های هنر وزن کنم، اما در گسترهء هنرمعاصر و به ویژه موسیقی، دیدگاه های را از نامدار ترین اساتید این عرصه به خوانش گرفته ام و گره های ناگشودهء ذهنم را در مورد این هنر، تا جایی که ممکن بوده گشوده ام. گره هایی را که در ذهن شماری از هنرمندان ابتذال گرا، تا هنوز کور مانده است. چون آنعده هیچگاهی بخودشان زحمت نداده اند تا با به خوانش گرفتن دیدگاه های هنروران بزرگ دیروز و امروز، به پرورش دیدگاه های خودشان به شکل عملی بپردازند. از آنجهت من به خودم چنین صلاحیتی میدهم تا خوانش نگارش های اینچنینی را به زوال گرایان آنچنانی توصیه بکنم. امید است این نوشتار و نوشتار های از این دست روزنهء شود برای آنانیکه از دانش موسیقی و شعر بی بهره اند و با تاسف همین موضوع باعث ابتذال گرایی های شده است.


« تیری فاکس» قهرمان ملی کانادا
« تیری فاکس» در شهر « وینیپیگ » مرکز ایالت « مانیتوبا » ی کانادا به دنیا آمد و در شهر بندری «کوکتلام» در ایالت « بریتش کولمبیا» واقع در غرب کانادا بزرگ شد. وی از آوان نوجوانی به ورزش های مختلفی روی آورد اما هنوز بیش از 18 سال نداشت که دچار نوعی بیماری سرطان استخوان گردید و در سال 1977 در اثر همین بیماری پای راستش را از قسمت بالای زانو قطع نمودند.
زمانیکه هنوز در بیمارستان بود، رنج بیماران سرطانی دیگر که بیشتر شانرا کودکان و نوجوانان تشکیل میداد، وی را به ستوه آورد و همین باعث پدید آمدن اندیشهء در ذهن جوان « تیری» گردید و بدان شد تا سراسر کانادا را بپیماید و برای پژوهش در زمینهء مرض سرطان پول جمع آوری نماید. وی این اقدامش را Marathon of Hope ( مسابقهء دَوِش امید ) نام نهاد.
پس از 18 ماه و طی مسافتی در حدود 5000 کیلومتر به غرض آمادگی، « تیری » این سفر بزرگش را در 12 اپریل، 1980 از شهر « سنت جونز» مرکز ایالت « نیو فوند لند» واقع در شرق کانادا، آغاز نمود.
جلب توجه مردم در اوایل اندکی دشوار مینمود اما دیری نپایید که احساسات عامه با تبلیغاتی که براه افتید، برانگیخته شد. و مقدار قابل توجهی پول جمع آوری گردید. وی در مسیر ولایات اتلانتیک ( کیوبک و انتاریو ) روزانه به صورت اوسط 42 کیلومتر را میپیمود.
در اول سپتامبر همان سال پس از پیمودن مسافت 5373 کیلومتر که 143 روز را در برگرفت، « تیری» را در یکی از شهرکهای ولایت « انتاریو » بنام « تندر بی» وادار ساختند تا سفرش را اختتام بخشد و علت آن این بود که سرطان به شش های وی سرایت نموده بود. ملت کانادا از شنیدن این خبر تکان دهنده گیج شده بودند. « تیری » در 28 جولای سال 1981 به سن 22 سالگی چشم از جهان فروبست.
براستی این پیکار « تیری فاکس » را مردم کانادا هیچگاهی به فراموشی نخواهند سپرد. مرگ نکتهء پایان برای وی نبود بلکه آنچه را به میراث نهاد، آغاز یک مبارزه و پیکار دیگر بود.
از آن زمان تا اکنون به نام « تیری فاکس » بیشتر از 400 میلیون دالر از سراسر جهان به غرض انجام تحقیقات و مداوای مرض مهلک سرطان جمع آوری گردیده است. به یادبود از این جوان شجاع همه ساله در کانادا و برخی نقاط دیگر جهان در 28 جولای مسابقات دو همگانی برگزار میگردد و در همین روز مقدار قابل توجهی پول به غرض مساعدت به بیماران سرطانی جمع آوری میشود.
از « تیری فاکس » اکنون به عنوان قهرمان ملی کانادا تجلیل به عمل میاورند.
اینرا نوشتم تا بتوانم در یک فرصتی دیگر در مورد قهرمانان سرزمین خودمان نیز چیزی بنویسم.
کژاندیشی « راوا » را پایانی نیست
با سلام و درود. با تائید آنچه در نوشته آقای هاتف در مورد راوا آمده. از سالیان دیری راوا با انبوهی از کژاندیشی و بد اندیشی در مقابل شماری از روشننگران سرزمین ما جبهه گرفته و پیهم از سنگر نامرئی بر آنها سنگ میندازند. جبهه گیری بر علیه این شمار از روشننگران که جمعی از نویسندگان و شاعران صاحب نام شامل آنها میشود، بصورت سازماندهی شده و پیگیر از طرف راوا تداوم یافته و امیدی نیست تا این جبهه گیری به پایانی بیانجامد. پایان این جبهه گیری پیوند مستقیمی به انحلال کلی اداره جاسوسی آی. اس. آی دارد. همانطوری که آی. اس. آی در طی بیش از دو دهه از عواملی مختلفی چون مجاهدین و طالبان در تضعیف، پراگندگی و بنیاد برافگنی ساختار های ملی، اقتصادی و فرهنگی افغانستان استفاده نمود، از راوا نیز به عنوان اسلحهء موثر بر علیه روشن نگران افغان سود جست. ماهیت راوا در طی همین سالهای اخیر و پس از ناشفاف ماندن یک پرسش از این نهاد روشنفکر ستیز، بصورت کلی واضح شده است و لازم نمی افتد تا پرداختن به راوا و چند و چون آن ادامه یابد. سالیان قبل در پشاور بنیاد کوچکی داشتیم زیر نام مرکز دوستی افغانستان – فرانسه که تحت ریاست خالد مجروح فعالیت داشت. این مرکز که شامل یک کتابخانه، کورس زبان فرانسوی و زمانی هم کورس های نگاره گری و یک کلب شطرنج بود و تا سالهای 1998 فعالیت چشمگیری داشت و پس از آن به علت نبود کمک های مالی، فقط بخش کتابخانه که منابع مالی آن از درک مجله « Leur » تامین میشد، فعال ماند. در طی این سالها و به ویژه در سال 1999 این کتابخانه چندین بار از سوی ماموران آی. اس. آی مورد بازپرس قرار گرفت و به صورت دقیق هر ماه سر و کلهء ماموران آی. اس. آی پیدا میشد و پرس و جو میکردند و البته همین باعث گردید که در اوسط سال 2000 درب این کانون بروی علاقمندان مطالعه بسته شود. خوب ببینید یک کانونی به این کوچکی و ناچیزی از طرف اداره آی. اس. آی اینچنین مورد تعقیب قرار میگیرد، چگونه ممکن است نهادی مانند راوا با تشکیلات بزرگ، نشرات متداوم، این همه حساب بانکی و برپایی مظاهرات و این قبیل گپ ها از دید سازمان آتش افروز آی. اس. آی پاکستان نادیده انگاشته شود؟ فعالان راوا – آنهایی که در راس قرار دارند – در « بنگله » های زیبایی در دلپذیر ترین مناطق اسلام آباد، کویته، کراچی و پشاور زندگی میکنند. نشرات شان به صورت گسترده با صحافت برترین در چاپخانه های پایتخت پاکستان به نشر میرسد و از همان جا به صورت مستقیم به مشترکان شان – آنانیکه تا هنوز هم به ماهیت ارتجاعی راوا پی نبرده اند – ارسال میگردد. در محافل راوا، اعضای برجستهء آی. اس. آی پاکستان پیوسته حضور دارند و برخی از شبکه های اسلامگرایان پاکستانی نیز با اینها همکاری دارند. گرنه در آن محیط زن ستیز و ریش سالار چگونه میشود یک چنین تشکلی را برای سالیان دیری زنده نگهداشت. سازمان راوا یکی از شبکه های پراهمیت برای آی. اس. آی و یکی از ذخیره های قابل توجه برای آنها محسوب میشود. میدانم که امروز شمار زیادی از مردم ما در اثر تبلیغات احساسات برانگیز راوا همصدا با آنها بر علیه روشنفکران ما شعار میدهند اما روزی به ماهیت این سازمان اجیر پی خواهند برد. روزی که آی. اس. آی بصورت موثرتر و عملی تر از این اسلحه بر علیه ملت افغانستان استفاده نماید. البته آی. اس. آی از بیست سال گذشته سرمایه عظیمی را بر روی این سازمان مایه گذاشته است که تا با استفاده از آن بتوانند در دل و ذهن مردم شریف ما با استفاده از مسایل احساسات برانگیز درآیند و در آینده بتوانند زمینهء پیاده سازی اهداف شانرا تسهیل گردانند.
این نوشتار دو سال قبل در ماهنامه وزین آشیان چاپ تورنتو به نشر رسیده است.
ضیا افضلی
آئینه ای در برابر « بانوی غزل هایم » و گفته هایی در مورد « گریستیم »
روزی که برف سرخ ببارد ز آسمان
بخت سیاه اهـل هنر سبـز میـشود
صائب تبریزی
از نگارش مقدمه میگذرم و میروم سراغ « گریستیم » و « بانوی غزلهایم».
« گریستیم »
در نخستین سالهای دهه جاری که به تازه گی به کانادا آمده بودم، روزی در یکی از فروشگاه های افغانی از تازه های موسیقی پرسیدم و دکاندار شاکی از عدم فروش برخی از سی دی ها، چند سی دی موسیقی را در پیش چشمم ردیف کرد. در میان سی دی های با پوش های رنگین، سی دی کمرنگی توجهم را جلب کرد. روی سی دی اسم « اختر شوکت » نوشته شده بود. اندکی درنگ کردم. « این نام را جایی شنیده ام!»
بیاد آوردم روز هایی را که در کلبة طرب آفرین منیر فقیری با دوستانی چند مینشستیم و به انگشتان استخوانی وی چشم میدوختیم که چه ماهرانه بروی پرده های هارمونیم، میدویدند و سرودهای زیبایی را آهنگ میساختند. باری هنرمند شهید « یوسف قاسمی » نیز به این جمع افزوده گشت و با استعداد تحسین برانگیزش روان ها را تلطیف مینمود. منیر فقیری یکی از چهره های شاخص هنر موسیقی در میان جوانان هنرمند است که مانندش بیش از شمار انگشتان دو دست نداریم. او باری که از مسافر شدنم به کشور کانادا خبر شد برایم گفت که دوستی دارد بنام « اختر شوکت » که وی نیز از جمع خوبان است و از اهل دل و غزل و در کانادا اقامت دارد.
برگشتم و باز خودم را در همان فروشگاه افغانی یافتم در مقابل دکاندار شاکی از به فروش نرسیدن برخی از سی دی ها، بویژه سی دی های با آهنگهای آرام. هنوز در دستم سی دی با پوش کمرنگی بود و برویش نام « اختر شوکت» حک شده بود. به نظرم آمد که تصویر منقش بروی پوش سی دی جان میگیرد و جوان مودبی در مقابلم می ایستد و من مخلصانه دستش را میفشارم و برایش یک بقچه سلام، از دوستی، از دورِ دورها، هدیه میکنم.
دکاندار بسویم خیره خیره مینگریست و از حرکاتم در حیرت شده بود. متوجه شدم و خودم را جمع و جور کردم و گفتم از همین سی دی سه تا میخواهم. ناباورانه بسویم دید. شاید میخواست بگوید: مگر دیوانه شده ای؟ تا هنوز از این سی دی بیش از یکی نفروخته ام! اما مثلیکه سطرهای پنهان ذهنش را خوانده بودم که گفتم: « قدر زر را .... »
نوار « گریستیم » که بی ادعا یکی از بهترین های غزل در میان آثار غزلسرایان افغان است، در سال 1999 از سوی مرکز نشراتی مارکوپولو در ساختار سی دی به نشر رسیده است. هشت غزل زیبا در آن گنجانیده شده است که شعر بیشتر از آهنگهای آن از مجموعه های شعری شاعر جاودانیاد « شهید قهار عاصی » برگزیده شده است. دقت در انتخاب اشعار بصورت یکدست و سازه های معین در ساختار موسیقی یکی از ویژه گی های کاری اختر شوکت را تشکیل میدهد. اختر شوکت ذوق سرشاری در آماده سازی و اجرای آهنگ ها دارد و همین باعث بلند رفتن کیفیت غزل ها در نوار « گریستیم » است. من بار ها به تک تک آهنگ های این گزینه گوش دادم و هربار داشته های گرانبهایی در لابلای آهنگهای این گزینة ظریف یافتم. البته سهم دوستان دیگری را که در زمینه ایجاد این اثر گرانبها کوشیده اند را نیز نباید فراموش کرد.
اختر شوکت هنرمند متعهدیست. تعهد وی در زمینه کارهای هنریی است که هیچگاه به سمت دیگری منحرف نشده است. وی ارچند کمتر در اجتماعات ظاهر میشود و کمتر نوار به ثبت میرساند اما با آنهم کار های هنری ارزندة او تشنه کامان غزل را همواره سیراب ساخته است. آرامش نهفته در طرز ادأ و اجرای آهنگ های این گزینة با ارزش، گیرایی خاصی دارد و مسبب اثرمندی شگرفی میشود.
***
اختر شوکت
عکس از BBC
« بانوی غزل هایم »
البوم بانوی غزل هایم که از تولیدات موسسه نوتاسیس « علی موزیک » میباشد، در ساختار دیسک سی دی و با دیزاین زیبایی در اوایل سال جاری به بازار عرضه گردید. این البوم ( بانوی غزل هایم) در مقایسه با البوم « گریستیم » به موزائیک ناتمامی میماند که آفریننده آن با یک عجله خاصی خواسته است آنرا به اکمال برساند. اگر قرار باشد که البوم های « گریستیم » و « بانوی غزل هایم » را که در فاصله تقریباً 6 سال از همدگر به نشر رسیده اند، مورد ارزیابی مقایسی قرار دهیم، البوم « گریستیم » برتری های از این جهات دارد:
1. اشعار البوم « گریستیم » از میان اشعار قهار عاصی برگزیده شده است و در یکی دو مورد از اشعار استاد واصف باختری نیز استفاده شده است. انتخاب اشعار یکدست میتواند در یک البوم موسیقی خیلی اثرگذار باشد. از آنجایی که اشعار قهار عاصی تاثیر پذیری خاصی از اشعار استاد واصف باختری داشت، بدان اساس با کدام اصلی که غیر مشابه باشند، برنمیخوریم و کلیه آهنگ ها بصورت روان و با شفافیت خاصی تاثیر خودشان را بالای شنونده میگذارند. اما در البوم « بانوی غزل هایم » ما با چند دستی در انتخاب اشعار مواجه میشویم. دو شعر از عظیم نوذر الیاس، دو شعر از داکتر نوح خراسانی، دو شعر از قهار عاصی، یک شعر از علیشاه احمدی عباب و یک آهنگ فلکلوریک پشتو و یک غزل به زبان اردو. ارچند در اشعار نوذر الیاس و قهار عاصی نیز بنا بر اثرگذاری ها و اثرپذیری ها میتوان مشابهتی حس نمود، اما با آنهم حرکت ناموزونی را در سطح ناهموار سبک های گویش و سرایش اشعار انتخاب شده میتوان شنید.
2. در البوم « بانوی غزل هایم » در پهلوی غزل های زیبا، یک آهنگ دلنواز پشتو « دا توری سترگی، زما یادیژی » نیز گنجانیده شده است. اما ناهمخوانی غزل های جدید با یک آهنگ فلکلوریک پشتوی قبلاً خوانده شده، تا حدودی فضای این البوم زیبا را مکدر ساخته است. این بسیار به این میماند که اشخاصی آقای اختر شوکت را به گروگان گرفته باشند و با اعمال فشار وی را وادار به سرایش این آهنگ کرده باشند.
خیلی زننده خواهد بود اگر ما فارسی زبانی را بخاطر نخواندن آهنگ پشتو و یا پشتوزبانی را بخاطر نخواندن فارسی مورد انتقاد و حتا گاهی اوقات سرزنش قرار دهیم. این خیلی مضحک است اگر کسی نتواند و یا نخواهد به زبان دیگری، ولو زبان رسمی و یا غیر رسمی کشورش آهنگ بخواند، تحت فشار قرار بگیرد. بیاد دارم زمانی که حلقه نیرومندی ادبی در پشاور تشکیل شده بود و نشریات کم نظیری مانند سپیده و صدف و چند نشریه کوچک و بزرگ دیگر به نشر میرسید، همه نشریه ها در صورت نشر کمتر مضامین پشتو، بصورت آنی تحت تعقیب اداره جاسوسی ای. اس. ای پاکستان قرار میگرفتند و هر اجتماع فارسی زبانان سایة بوف های اداره جاسوسی پاکستان را بالای سر خویش داشتند. حتا یک کتابخانه کوچکی که همواره اوقات خود را در آن گم میکردیم، بار بار از طرف اداره ای. اس. ای پاکستان دید زده میشد و حتا باری از ما پرسیده بودند که چرا این کتابخانه کتابهای پشتو کمتر دارد و کتابهای فارسی بیشتر دارد؟. در حالیکه در آنروزگار در پشاور شمار زیادی از نشریات افغانها مانند هیله، داستانونه و شماری دیگر به صورت کُل به زبان پشتو به نشر میرسیدند و ضمناً هر هفته مجالس شعر و ادب شاعران و نویسنده گان پشتو زبان دایر میگردید که هیچگاهی با تعقیب و استنطاق روبرو نشده بودند.
در شهر تورنتو نیز گاهگاهی با اینچنین حالاتی برمیخوریم و برخی از نشریه ها از بابت عدم نشر و یا کم نشر نمودن نوشته ها و مطالب به زبان پشتو مورد انتقاد قرار میگیرند. گسترة این انتقاد ها در این ساحه محدود نمانده به ساحات هنری مانند موسیقی، سینما و حتا برنامه های تلویزیونی راه یافته است. تا جائیکه تلویزیون محلی افغانها در تورنتو از « سیمای شرق » به « افغان هنداره » تغییر نام داده میشود.
ضمناً در عرصه هنر موسیقی نیز برخی آوازخوانانی داریم که بصورت مثال به زبان فارسی زیبا میخوانند، اما در ادأ و گویش واژه های پشتو دچار مشکلاتی اند اما بار بار در کنسرت ها و حتا محافل خصوصی از آنها خواسته شده تا پشتو بخوانند و یا به همین سان از یک هنرمند پشتوزبان که در موقع ادأی کلمات فارسی دری دچار مشکل است، توقع نمیرود که وی بصورت حتم بزبان فارسی بخواند.
از آنجائیکه کشور میزبان ما کانادا نیز دارای دو زبان رسمی است، اما هیچگاهی رخ نداده که در یک نشریه خبری، ذوقی و یا فرهنگی مطالبی به دو زبان به نشر برسد و یا آواز خوانی بخاطر آواز نخواندن به زبان فرانسوی و یا انگلیسی مورد بازپرس و یا انتقاد قرار بگیرد. از آنجاییکه « غرور ویژه و خاص ما» بما اجازه آنرا نمیدهد که از دیگران بیاموزیم، ورنه میتوان تجارب عظیمی از اجتماع کشور کانادا که دو زبان رسمی دارد، کسب نمود و در کشور خود و در میان جوامع مهاجرین افغان در کشور های مختلف بکار بست و جلو کشمکش های بیهوده و هدر دهنده نیرو و وقت شماری از روشنفکران افغان را گرفت.
3. تنظیم و بکاربست موسیقی در البوم « بانوی غزل هایم » اندکی ناهنجار است. اگر دقت شود اجرای رباب به منظور پرساختن فاصله ها در یک پارچه موسیقی فلکلوریک خیلی ها موثر است. اما اگر قرار باشد در یک پارچه غزل از رباب استفاده شود، باعث اندکی ناموزونی میشود و یا به عباره دیگر غزل و بویژه غزل های آرامتر نیازمند آلات موسیقی ایست که آفریننده فضای آرامش بخش باشند. اما رباب بنا به خاصیت و اصالتی که دارد، نمیتواند فضای آرامش را بیافریند. در عوض به فضای آهنگ غزل یکنوع مستی را اضافه میکند و آرامش غزل را از فضای افقی خارج میسازد. بهترین وسیله پرکننده فاصله ها در یک پاره غزل گیتار کلاسیک، دلربا ( سارنگی ) و یا وایلون میتواند باشد. چنانچه در لابلای آهنگهای البوم « گریستیم » که از پاره های زیبای گیتار کلاسیک نوازنده جوان و موفق فرید محتاط استفاده شده است،زیبایی خاصی مشاهده میشود.
با اینهمه البوم « بانوی غزل هایم » از برجسته گی های قابل توجهی بهره مند است. از آنجایی که بسیاری از هنرمندان غزل سرا بصورت متهدانه در زمینه سرایش غزل کاری در خوری ندارند و پیوسته بخاطر کسب شهرت های شهوتناک به تکثر موسیقی ریتمیک که بیشتر خواسته جوانان است میپردازند، البوم « بانوی غزل هایم » را و آفرینش گر این البوم و آن عدة را که در تهیه و پخش این البوم یاری رسانید اند، قدر میباید نمود و خواهان بهروزی های هرچه تمامتر برایشان شد.